صفحه اصلي  |  معرفي پايگاه  |  ارتباط   |  راهنما  | English division

 جستجو جستجوى سريع 

باشگاه حيات انديشه | طرح انديشه |  پرسشهاي بنيادين | مباحث فكري  | انديشه‌هاي انديشمندان | مناجات | لينكستان | نقد و نظر
انديشه سرا
فلسفه چيست؟
تاريخ انديشه‌ها
تبادل انديشه‌ها
انديشه معاصر
قدرت انديشه
دنياي انديشه‌ها
تاملات فلسفي
مقالات فلسفي
دانشنامه فلسفه
عرفانكده
عرفان
معرفي عرفا
مفهومي به نام خدا
خلوت دل
قطعات عرفاني
مقالات عرفاني
ادبستان
درباره ادبيات
آشنايي با مشاهير ادبيات
قطعات ادبي
شعر و شاعري
مقالات
 انديشه سرا --» انديشه معاصر --» مقالات --» كتاب حيات انديشه --»

در راه رسيدن به وجود

آفـرين جــان آفــرين پاك را  

 

آنكه جان بخشيد و ايمان خاك را

آنگاه كه حيات انديشه در ما زنده گرديد، مي‌توان در راه رسيدن به وجود، گام برداشت و اين راه، راه رسيدن به خود است،‌ راه خود شكني‌ست، راه ظهور است.

به وجود رسيدن، در موارد زير است:

·        به وجود خود رسيدن

·        به هستي وجود، رسيدن

·        به وجود او رسيدن

لازمه به وجود رسيدن، رسيدن به انديشه است، رسيدن به حيات انديشه است و انديشه، در خود به وجود مي‌رسد. وجود و انديشه با هم در تعاملند. وجود، در مقابل انديشه پاسخگو مي‌باشد و انديشه، در مقابل وجود تعهد دارد. انديشه، سلامت وجود را فراهم مي‌سازد، به او شخصيت عطا مي‌كند، او را به وجود مي‌رساند و به او هستي مي‌دهد. در حاليكه وجود، خود را در راه انديشه صرف مي‌كند، هر چند وجود، داراي نيازهاي مشروعي مي‌باشد. وجود، هم صاحب انديشه است. وجدان، انديشه وجود است، قانون وجود است. تنها با وجودان، از اين قانون آگاهند و از آن پيروي مي‌كنند. وجود، در دايرة زمان و مكان تعريف مي‌شود و رسيدن به او، در اين محدوده است، مكانش در اينجا و زمانش در آنجاست.

وجود، هستي خود است. خود، خود انديشه است. وجود، صدف و انديشه، مرواريد درون صدف است. اوست كه زيباست و ارزشش به مرواريد درون اوست. اگر در زماني و مكاني، خود وجود را از دست دهيد يا براي اين خود، مشكلي ايجاد شود، شما نابود شده و از دست رفته خواهيد شد. خود شما، همان وجود شماست. پس خود را بخواهيد كه خودخواهي، در خود را يافتن است، نه خود را در ديگران يافتن.

شخص، در به خود رسيدن، شخصيت پيدا مي‌كند. شخصيت، بيانگر خود اجتماعي فرد است و نمايانگر وجود انديشه، در وجود اوست. ولي وجود، هستي فرد است. تنها فرد است كه مي‌تواند وجود خود را احساس كند. بايد به دنبال اين وجود بود. بايد به او رسيد، تا وجود يافت. پس در راه رسيدن به او، گام بر مي‌داريم.

در راه رسيدن به وجود، بايد خود را تقويت كرد، آماده شد و شكست. بايد خودشكني كرد. بايد غرور خود را زير پاي بست و در راه وجود (درون) گام برداشت تا به وجود (هستي) برسيم. با دشمنان زيادي بايد بجنگيم، تا بتوانيم در راه قدم بگذاريم. سعي كنيم نداي او را بشنويم. پس در راه بايد سكوت كرد، تا بتوانيم صداي او را بشنويم. صداي فرياد وجود، آنقدر بلند است كه از حد شنوايي ما خارج شده، چون او به ما خيلي نزديك است و تنها در انعكاس صدا مي‌توان صداي او را در سكوت، شناخت. در سكوت ماندن، دست از حيات كشيدن است، امّا رسيدن به وجود، لازمه ادامه حيات است.

 بايد بهاي سكوت را پرداخت. بايد بهاي ديوانگي ديگران را پرداخت. بايد زمان صرف كرد. بايد بهاي خود را پرداخت. بايد پرداخت. بايد بهاي خود شكني را پرداخت، و نياز خود شكني، سكوت است. سكوت، زمان سخن گفتن خود با وجود است. زمان، توشه راه و خود، جان مسير است. ديوانگي، در به وجود نرسيدن و در وجود غرق شدن است.

در راه رسيدن به وجود، نمي‌توان با قدمهاي خاكي به او رسيد، چون وجود، درياست. دريايي كه آرامش‌اش زيباست و خشمش،‌ خشونت است. وجود، داراي عمق است. از بالا، عمق وجود را مانند دريا نمي‌توان ديد. در فرو رفتن است كه مي‌توان او را دريافت. وجود، داراي عمق و بعد است. درعمق فرو رفتن و در بعد شنا كردن. گنج وجود، در عمق درياي وجود، وجود دارد. در رسيدن به او، ‌تن به آب دادن لازم است. پس شنا كردن در زير آب را بايد آموخت و هم طرز نفس كشيدن در زير آب را، چون شايد براي مدت طولاني در زير آب بسر بريم تا گنج وجود را بيابيم. پس هرگاه كه بخواهيم به آن گنج برسيم، غواصي در درياي درون لازم است. امّا رسيدن به اين گنج، بي خطر نمي‌باشد.

مي‌بايست تمرين كرد و ماهر شد، تا در درون عمق درون، طعمه شكار نشويم. غرايز، نفس‌اماره و هواهاي نفساني و ... همه شكارچيان سالكان راه وجود هستند. اما غوص در دريا، زيباست و ديدن اين زيبايها، لذّت بخش است و لذّت بخش‌تر از همه، رسيدن به خود گنج وجود است. ارزش اين گنج، فقط در نزد ما مي‌باشد. هر كس در آن دريا، گنج وجود خود را مي‌يابد. امّا غوص در درياي وجود و پيدا كردن گنج وجود، بي‌بازگشت است. آن گنج براي غير،‌ بي‌ارزش و ارزشش فقط از براي ماست، چون مال ماست. هر كس كه در درياي وجود فرو رود، گنج وجود خود را مي‌يابد، پس فقط كافيست فرو رويد.

بي‌وجودان از وجود ديگران رشد يافتند

 

در خـود از خـود، وجوبـي داشتند

ديگران در منظــر آنان بلنــدي يافتند

 

تا كه خـود در خـود، خودي يافتند

منيّــــت را كه با دونيّــــت دريافتند

 

در عرش زميـن در آسمان پرداختند

آنگاه كه در درياي وجود فـــرو رفتند

 

در عرش پروردگـار وجــود يافتند

حتي طبيعت هم در به وجود رسيدن به خود، در فصلش در خود فرو مي‌رود. زمستان فصل به وجود رسيدن است. فصل به خواب وجود رفتن، فصل مردن در وجود، فصل سكوت است. در راه رسيدن به وجود، بايد به خواب زمستاني رفت تا خود را دريافت. اما در راه وجود گام برداشتن، مشكلات خاص خود را دارد. بايد موانع رسيدن به وجود را از سر راه برداشت، هر چقدر كه مشكل باشد. در برداشتن اين موانع، تحقيرها و ملامتها را بايد تحمل كرد. بايد مواظب خود بود. در راهنمايي با وجودان، راه نزديكتر مي‌شود و موانع كمتر. كتب آسماني نيز راه را نمايان كرده و موانع را متذكر شده است.‌ آن كتب، فانوسهاي روي دريا هستند، براي شناگران و چراغي راهي در زير آب براي غواصان.

بايد به وجود رسيد تا بتوان راه را ادامه داد. شايد خلقت در بقاي وجود، در پيدايش وجود، در مرگ وجود ديگر است. كه مرگ، وجود را از وجودي به وجود ديگر منتقل مي‌كند. كه اين خود، حيات وجود است. همه چيز در حيات است، حتي وجود. پس وجود مرگ، براي نيستي وجود نيست، براي هستي وجود است. وجود روح،‌ در نيستي وجود است، آنجا كه موجودي موجود نيست.

در راه رسيدن به وجود، بايد مواظب چاه وجود بود. كساني كه در چاه مي‌افتند، دچار ديوهاي مختلف مي‌شوند. ديوهاي كه در لباس فرشته، شما را در چاه نيستي فرو مي‌برند. براي كمك به كسي كه در درون چاه افتاده، نبايد به درون چاه رفت، بلكه بايد از بيرون چاه به او كمك كرد و برايش طناب انداخت تا خود را بالا بكشد، و تنها كساني خود را بالا مي‌كشند كه بدانند در درون چاه افتاده‌اند، در غير اينصورت به كندن چاه و فرو رفتن ادامه مي‌دهند.

وجود، دست يافتني است. كافيست بخواهيد به او برسيد. كه اين راه،‌ راه بي بازگشتي مي‌باشد. و آنگاه كه در راه رسيدن به وجود گام برداريد، ... خود را مي‌يابيد و در آن حال انديشة ما نيز كامل مي‌گردد. آرامش فقط در به خود رسيدن و در وجود يافتن، احساس مي‌شود. اعتماد به نفس، تنها در به وجود رسيدن و عينيت يافتن انديشه بوجود مي‌آيد، كه با آرامش و اعتماد به نفس، بهتر مي‌توان جايگاه خود را ديد. امّا ديدن از درون وجود، با ديدن از بيرون وجود، خيلي فرق مي‌كند. منظر بيرون را از درون ديدن، به مانند از روزنة دوربين، به بيرون نگريستن است. همه چيز نزديك و واقعي‌تر نمايان مي‌شود. و دقيقتر مي‌توانيم پيرامون خود را ببينيم و هر چه دقيقتر ببينيم، بهتر و كامل‌تر مي‌توان انديشيد و پي برد.

از درون و با چشم وجود، نماي بيرون بهتر و نزديكتر ديده مي‌شود و مي‌توان حيات وجود را در پيرامون خود به‌ وضوح ديد و نيز وجود در موجود، دقيقتر ديده مي‌شود. پس جايگاه وجود خود را مي‌يابيم و از آن جايگاه وجود ما، هست مي‌گردد.

در گذر از وجود خود، مي‌توان به هستي وجود رسيد. هنگاميكه به وجودمان برسيم، مي‌توانيم هستيمان را ابراز کنيم. راههاي زيادي براي به وجود رسيدن وجود، وجود دارد كه در دنبال كردن وجد خود بدست مي‌آيد. پس نداي وجد وجود خود را دنبال كنيد.

وجود، با انديشه به مرحله ظهور مي‌رسد. مي‌بايست با به وجود رسيدن خودمان، ‌خود را به وجود برسانيم. بايد درون وجود خود را بوجود و ظهور رساند. هرگاه انديشه‌هاي خود را ارائه دهيم و در كسب انديشه گام نهيم، هست خواهيم شد. انديشه‌ها هم راز حياتشان را در بوجود رسيدن، مي‌دانند. هستي ما، در وجود ماست. ولي خود، وجودمان را نمايان نمي‌كند، بلكه وجود، خودش را نمايان مي‌كند.

بلندي از آن يافت كو پست شد                   در نيستـي كوفت تا هست شد

تنها با در نيستي كوفتن، به هستي نخواهيد رسيد، ولي در راه هست شدن، لازم است در نيستي را بكوبيد تا به وجود برسيد، و تواضع نيز موجب هستي وجود مي‌گردد.

ما در بوجود رسيدن، به نقاط مشترك زيادي دست مي‌يابيم كه مي‌توان آنها را موجب پيوند و نزديكي افراد دانست، چون منشا وجود، يكي است و تنها با وجودان، قدر وجود را مي‌دانند و به آن احترام مي‌گذارند. پس ظهور وجودهاي متفاوت در كنار هم، مي‌تواند وجود داشته باشد تا با هم، به وجود او برسند.

با نوشتن نيز مي‌توان هست شد. كافيست هستي وجودتان را در چه ببينيد. ولي هستي از آن كساني است كه وجود را هست كنند، نه خود را. وجود خود را با هر چه مي‌دانيد مي‌توانيد هست كنيد. آنجا كه كلام قادر به بيان هستي نمي‌باشد، مي‌توان آهنگ هستي را نواخت تا به هستي رسيد. موسيقي، نواي وجود است، صداي فغان درون است. فقط با وجودان، مي‌دانند كه سخن اين نوا چيست. موسيقي، نواي ظهور وجود است.

در به وجود رسيدن، مي‌توان گذشت، ايثار و محبت ... كشف شده در وجودمان را به وجود رساند، مي‌توان به آنها هستي داد. بايد به انديشه و عشق وجود دهيم، اينها در به وجود رسيدن به وجود مي‌رسند و هنگاميكه اينها به وجود برسند، مي‌توان در راه رسيدن به او، گام برداشت. بايد هستي خودمان را ثابت كنيم تا بتوانيم وجود او را به اثبات برسانيم.

همه چيز از وجود به وجود مي‌رسد. در مثال ساخت يك بنا، آجر از خاك بوجود مي‌رسد و ديوارها از آجر و سيمان بوجود مي‌رسند و خانه، از بوجود آمدن چند ديوار بوجود مي‌آيد كه سرپناهي مطمئن و محكم براي آدمي است كه در آن احساس آرامش مي‌كند. در اين عالم نيز در ارتباط با علل و معلول، تنها چيزي كه وجود دارد، وجود است. همه از وجود به وجود مي‌آيند. امّا وجود، هستي خود را از چه مي‌گيرد؟

وقتي به وجود خود مي‌رسيم، با قواي انديشه‌اي كه در حيات است و خود را صرف وجود هستي مي‌كند، مي‌توان به وجود او رسيد. اما وجود خود او ...

وجود، نشانه هستي است و هستي، در وجود است. هستي وجود، فقط در خود اوست. ما وجود داريم، چون او وجود دارد. وجود، نشانه اوست. اوست كه فقط وجود دارد. وجود، نماينده اوست در ما. ما، در وجود او، به وجود مي‌رسيم. در به وجود رسيدن خود، درمي‌يابيم كه وجود ما نيز از وجودي گرفته شده، كه آن وجود را در نگريستن از درون به بيرون، در وجود موجودات ديگر نيز مي‌توان ديد. ما در بوجود رسيدن خودمان،‌ وجود او را احساس مي‌كنيم، امّا وقتي به وجود خود برسيم، احساس بي‌پناهي مي‌كنيم. در بي‌پناهترين حالتم، فقط دست دراز مي‌كنم تا وجودي را در وجودم، احساس كنم و اين را بدانيم، احساس كافيست تا درك كنيم. وجود او در ما احساس خواهد شد.

هرگاه كه به خود برسيم، به درك حقيقت خلقت رسيده‌ايم، و در آن حال، او را خواهيم يافت، او را احساس مي‌كنيم،‌ سپس زيبايهاي خلقت موجود، در وجودي كه به خود رسيده، عشق را در وجود زنده مي‌كند. وجود، محفلگاه عشق وجود اوست. تنها عشقي پايدار مي‌ماند كه محلش متعلق به او و از براي او باشد. بايد با تمام وجود، در راه او گام نهيم و وجود را صرف او كنيم. وجود خود، قابل دسترس‌ترين وجود، در عالم است. وجودي كه شما او را بهتر از هركس مي‌شناسيد، با روحيات او آشنا هستيد و بهتر مي‌توانيد، وجود خود را درك كنيد. خودتان، در لابه‌لاي وجودتان، وجود او را خواهيد يافت، كافيست بگرديد. و وقتي من در لابه‌لاي وجود خود، بدنبال او گشتم، احساس كردم كه او مرا مي‌بيند، ولي من او را نمي‌بينم، او به من دسترسي دارد، ولي من به او دسترسي ندارم، او به من نزديك است، ولي من از او خيلي دور هستم، او صداي مرا مي‌شنود، ولي من نواي او را نمي‌شنوم، او پشت سر من است، ولي من نمي‌توانم در مقابلش باشم، او در وجود من است، ولي من خود را در وجود او مي‌يافتم.

 هستي وجود او نيز مانند هستي وجود خودمان است. اگر بتوانيم به هستي وجود خودمان برسيم، وجود او را يافته‌ايم. خواهيد ديد، وجودي كه در وجود ماست، در تمام موجودات نيز موجود است، آنرا درك خواهيم كرد. وقتي انسان به خود مي‌رسد و از درون خود به بيرون مي‌نگرد، جهان براي او معاني ديگر پيدا مي‌كند، همه امور در نظر اولش بي ارزش جلوه مي‌كنند، آنگاه كه با دو چشم خود هر چه سعي مي‌كند كه خود را ببيند، نمي‌تواند،‌ مي‌بيند كه تنها جهان براي او حيات مي‌كند، ‌آنگاه احساس مي‌كند، همه مسائل براي او قابل حل و سهل است و تنها مشكل در هجران اوست.

اي كاش هميشه آدمي، از درون خود به بيرون مي‌نگريست و مي‌انديشيد، امّا اين حالت دوام نمي‌آورد و سريعاً از بين مي‌رود. اين تنها ديد اول بعد از به وجود رسيدن است. آنگاه كه به وجود خود برسيم ...

هنگاميكه به آسمان نگاه بيندازيم، وجودش را خواهيم ديد و در آن، وجود خورشيد هستي بخش را مي‌بينيم كه با وجود خود، ابرها را به وجود مي‌رساند و از وجود ابرها باران وجودبخش در خاك بي‌وجود،‌ حيات در وجود مي‌كند و باد هستي، دوام اين حيات موجود مي‌گردد و در وجود حيات، ‌زيبايي به وجود مي‌رسد و هرگاه كه زيبايي بوجود رسيد، عشق در وجود، بوجود مي‌آيد.

بايد به وجود هستي عالم، انديشيد. هرگاه كه در درياي حقايق و واقعيتهاي هستي شنا كرديم، در راه رسيدن به وجود، گام نهاده‌ايم. در راه رسيدن، بايد در اين حقايق غرق شد تا به واقعيت وجود او برسيم. اساساً او هستي را بوجود آورده تا وجود خود را ثابت كند، و ما هم در راه رسيدن به وجود، هستي خودمان را ثابت مي‌كنيم.

وجود، در موجود است و موجود، از وجود است. پس او موجود است. اصلاً وجود اين موجودات، اثبات وجود او هستند. او وجود خود را در وجود، ثابت كرده. بايد مانند ستاره در قلب آسمان فرو رفت تا وجودش را ديد. بايد در عمق آسمان غرق شد. غرق شدن در آسمان وجود او و ديدن و انديشيدن وجود خلقت موجود، ‌وجود موجود او را در وجود هستي، نمايان مي‌كند.

رسيدن به وجود، مقدمه‌اي براي استقبال از عشق است. بعد از رسيدن به او، عشق او بوجود مي‌رسد، كه در راه رسيدن به وجود عشق، كافيست خود را از رود خروشان نجات دهيم تا خانه دوست را بيابيم. و تنها در رسيدن به اقليم وجود است كه مي‌توان خانه او را يافت. در اقليم وجود است كه عشقش حيات پيدا مي‌كند.

ما بدين در نه پي حشمت و جا آمده‌ايم

 از بد حادثه اينـجا به پنـــاه آمده‌ايم

رهــرو منزل عشقيـم و ز سر حد عدم

 تا به اقليم وجود اين همه راه آمده‌ايم

و هرگاه به وجود او رسيديم، تنها بايد با وجود خود، با او به خلوت نشينيم، كه در خلوتگاه دل، جاي او وجود دارد. با او به پاي صحبت مي‌نشينيم و غمها و شاديهايمان را تقسيم مي‌كنيم. در آنجا خواهيد ديد كه از گفتن و شنيدن خسته نخواهيد شد و همانجاست كه كم كم با او دوست مي‌شويد و در ادامه، عشقش در دل شما ‌شعله‌ور مي‌گردد. البته در فصل خلوتگاه دل، جاي صحبت زيادي وجود دارد كه بيان مي‌گردد. هنگاميكه در راه رسيدن به وجود هستيم، قطعاً از حيات انديشه، گذشته‌ايم و هنگامي به وجود رسيده‌ايم كه پا در حيات عشق، گذاشته باشيم.

 و آنگاه كه عشق به وجود، در وجود، به حيات مي‌رسد ...

دامه سلسله مباحث كتاب حيات انديشه --» فصل حيات عشق

ماخذ: كتاب حيات انديشه - بابك زماني

باشگاه حيات انديشه | طرح انديشه |  پرسشهاي بنيادين | مباحث فكري  | انديشه‌هاي انديشمندان | مناجات | لينكستان | نقد و نظر

Copyright © 2003-2007 Life of Thought e-Publication.

1386-1382

 نشريه الكترونيكي حيات انديشه

مفتخر است در دريافت و اشاعه انديشه‌ها؛ جاي كه نيانديشيم براي ما و به جاي ما، مي‌انديشند!