صفحه اصلي  |  معرفي پايگاه  |  ارتباط   |  راهنما  | English division

 جستجو جستجوى سريع 

باشگاه حيات انديشه | طرح انديشه |  پرسشهاي بنيادين | مباحث فكري  | انديشه‌هاي انديشمندان | مناجات | لينكستان | نقد و نظر
انديشه سرا
فلسفه چيست؟
تاريخ انديشه‌ها
تبادل انديشه‌ها
انديشه معاصر
قدرت انديشه
دنياي انديشه‌ها
تاملات فلسفي
مقالات فلسفي
دانشنامه فلسفه
عرفانكده
عرفان
معرفي عرفا
مفهومي به نام خدا
خلوت دل
قطعات عرفاني
مقالات عرفاني
ادبستان
درباره ادبيات
آشنايي با مشاهير ادبيات
قطعات ادبي
شعر و شاعري
مقالات
 انديشه سرا --» انديشه معاصر --» مقالات --» كتاب حيات انديشه --» حيات عشق

حيات عشـق

 

بنام آنكه عشـق را وجود بخشيد

 

آنگاه كه نسيم وجوداش، در وجود مي‌وزد، عشق در وجود، به حيات مي‌رسد و اگر به عشق، حيات داده شود ...

درياي وجود را گذرانديم و به آسمان وجود او رسيديم. در آسمان وجود او غرق مي‌شويم، تا عشق در وجود ما به حيات برسد و آنگاه كه عشق، در وجود به حيات رسيد، چه كند عاشقي و عاشقان ره او ...

حكايت در، از انديشه به عشق رسيدن، كه با انديشه مسير را پيدا كردن و با عشق بدان رسيدن است. امّا آنجا كه انديشه به مهماني عشق مي‌رود ...

در تعامل عشق و انديشه، انديشه توانايي رسيدن به عشق را دارد ولي عشق، به انديشه ختم   نمي‌شود، لذا انديشه در فرد، توانايي عاشق شدن را دارد ولي عاشق، انديشمند نمي‌گردد. پرندة انديشه، در آسمان عشق، توانايي پرواز را ندارد، زيرا كه آسمان عشق، محل التهاب است و آرامش انديشيدن را ندارد. عشق، ‌وجود را تا به او، در آسمانش به پرواز در مي‌آورد.

رهيافت به حيات رسيدن عشق، در مرحله گذر از انديشه و وجود است كه ما را به تعالي عشق به وجود مي‌رساند، كه اين عشق حياتش، حيات بخش است.

حيات انديشه، تنها نقطه شروع در راه رسيدن به عشق است. در انديشة، ‌انديشه او، آنقدر مي‌انديشيم، تا به وجود او مي‌رسيم و ناگهان در انديشة وجوداش،‌ شور عشق در نهادمان شعله‌ور مي‌گردد و احساس عاشق شدن كرده و با حيات اين عشق و آن شعله، شروع به سوختن در راه معشوق مي‌كنيم. عشقي كه در وجود شعله‌ور گشت، ديگر به اين راحتي شعله‌اش خاموش نمي‌گردد، زيرا تنها مادة سوختني آن وجود است، كه به وفور در اطراف شعله وجود دارد و باعث مي‌شود هر شعله كوچكي از عشق، فوراً به كوره‌اي از آتش تبديل شود. انرژي حاصل از آتش سوختن وجود، در راه خرج  مي‌گردد، چون وجود، سوخت اين مسير تا رسيدن به آفتاب مي‌باشد.

پس در انديشه، هرگاه انديشيديم، به وجود مي‌رسيم و هرگاه به وجود برسيم، مي‌توان عشق را به وجود رساند و هرگاه وجود موجود، به عشق وجود، برسد، مي‌توان پرواز كرد و او را ديد. او را حس كرد. احساس وجود او در وجود هر موجودي، عشق به وجود را زنده مي‌كند.

امّا عشق در چه و چگونه است؟

عشق، نهايت احساس و عواطف در طلب است. عشق، وجود را صرف او كردن، از وجود گذشتن، در طلب او سوختن و لذت بردن و نرسيدن. عشق، داراي سوز است و سوزش هم براي همه لذت‌بخش است. اين سوز عشق است كه انسان سازي مي‌كند، نه خود عشق. عشق، ماهيت انسان را مي‌سازد. عشق، وجود را هستي مي‌بخشد و عشق، وجود را به موجود، تبديل مي‌كند. عشق، يكتاست و او نيز در يكي است، پس عشق او، بي‌همتاست. تنها يك چيز در دل قرار مي‌گيرد و هيچ چيز ديگر را نمي‌توان در آن قرار داد، چون ظرفيت دل، يك است، او هم يكي‌ست.

عشق، رسيدن به آزادي است. عشق، يعني آزاد شدن از همه چيز. آزاديي كه بشر، سالها به دنبال آن بوده و برايش هزينه‌ها پرداخته است. آزادي، رهانيده شدن از قيد و بندها است. آزادي، در آزاد شدن وجود است و عشق، آهنگ آزاد شدن است.

عشق، خداي هر موجوديست. با او زيبايي،‌ محبت و عاطفه ... تعريف مي‌شود. عشق، وجوديست، كه هيچ موجودي آنرا رد نمي‌كند، چون عشق، هستي‌بخش وجود است. عشق، عاشق زيبايست، چون در وجود هر زيبايي، وجود او قرار دارد كه عشق را در وجود زنده مي‌كند. زيبايي، حيات بخش عشق است. زيبايي، از وجود اوست و عشق، فقط از براي اوست. عشق، دنياي زيبايهاست. زيبايي، صورت عشق است و مهر، درون عشق. براي ورود به اين دنيا، بايد عاشق بود. عشق، آنقدر زيباست كه كلام، قادر به بيان آن نيست. با كلام مي‌توان اشكال مختلف عشق را بيان كرد، ‌نه خود آنرا. تنها كلامي مي‌تواند اشكال زيبايش را بيان كند كه خود نيز زيبا و عاشق باشد. عشق، قابل بيان در كلام و كلمه نيست. نمي‌توان با اين كلمه بازي كرد. بايد به آن رسيد، تا تعريف شود. و در رسيدن،‌ عشق، زمان و مكان نمي‌شناسد، هر چند انديشه، محصور زمان و مكان است. اين عشـــق، عجب موجودي است، حتي صحبت كردن يا نوشتن درباه‌اش هم لذت‌آور است.

محراب عشق را از دور ديدن، مانند از قعر دريا، خورشيد را ديدن است. پس بايد حركت كرد و قرار است تا از قعر دريا، به خورشيد تابان برسيم. لذا بايد به سطح آب بيايم، تا وجود او را ببينيم و بتوانيم به او عشق بورزيم. تنها محراب عشق، نقطه شروع عزيمت، در مسير تا به او رسيدن، است. در قعر دريا عقل، موجوديت او را نقص مي‌كند ولي دل، همچنان او را مي‌طلبد. پس عشق او در ما قرار دارد، فقط بايد به حيات برسد.

عشق، در هر وجودي حيات دارد. حتي آنجا كه از بشر، بي‌اختيار انديشه‌اش گرفته مي‌شود، عشق، همچنان به حيات، ادامه مي‌دهد و حياتش، تا رسيدن به معشوقش، ازلي است. اما اين حيات، در درون وجود و براي بقاي عشق است. حيات عشق، حيات عشقي است كه براي رسيدن به او باشد. در رسيدن به وجود، عشق نيز به وجود مي‌رسد، ولي به حيات نمي‌رسد،‌ كه بايد به آن حيات دهيم تا در راه كمال گام نهيم.

عشق، در وجودي كه به خود رسيده باشد، به حيات مي‌رسد. حيات عشق، در زنده كردن و زنده نگاهداشتن عشق است، ‌در اهدا كردن آن، بدون هيچ خواسته‌ايست. اصلاً عشقي كه در دل باشد، نيازش اين است كه بيرون ريخته شود و هستييش، در اهدا كردن و ذاتش، بي‌منّت است.

حيات عشق، در طرح كردن، ‌رسم كردن، نواختن، نگاه كردن و اهدا كردن عشق است.

عشق را مي‌توان طـرح كرد، و طرحش در خلق طبيعتش است.

عشق را مي‌توان رسـم كرد، و رسمش در طرح وجوداش است.

عشق را مي‌توان نواخــــت، و نواختـــش در آهنگــش است.

عشق را مي‌توان نــگاه كرد، و نگاهـــش با چشمـــش است.

عشق را مي‌توان اهــدا كرد، و اهدايـــش در خـــودش است.

عشق را مي‌توان لمـس كرد، و لمســـش در حياتــــش است.

هنر، نماد عشقي است كه از انديشه اهدا شده است. هنر، در حيات عشق تعريف مي‌شود. هنر، بقاي عشق است. هنر، منظرگاه و جلوگاه نمايان عشق است. هنرمند،‌ خالق است، زيرا عاشق به وجود رسيده است. آنكه با عشقش مجسمه خلق مي‌كند. آنكه به تصوير درون عاشقش، حيات مي‌دهد. آنكه خيال عاشقش را در ذهن فيلمش پياده مي‌كند. آنكه عشقش را در قالب و آهنگ كلام عاشقش مي‌نويسد، و آنكه درونش را با نت عشقش مي‌نوازد، همگي جلوه‌هاي از نماد عشق هستند، كه به آن حيات مي‌دهند.

موسيقي،‌ آن نوايي كه چشم را مي‌بندد و آرامش را به ارمغان مي‌آورد و ما را با خود مي‌برد، فقط عشق است كه مي‌تواند چنين نوايي را بوجود آورد. موسيقي، زبان بيان احساس عشق است. موسيقي، نواي طبيعت عشق است. موسيقي، هنر عشق است. موسيقي مي‌تواند به عشق، حيات دهد. فقط عاشقان، زبان موسيقي را مي‌فهمند.

شعر، تنها زبان بيان عشق است. سخن عشق است، كه عاشق مي‌پروراند. شعر، براي حيات عشق است. شاعران، كساني هستند كه در حيات عشق، حيات مي‌كنند و از ابزار بروز عشق،‌ مي‌تواند سرودن شعر باشد.

فيلم، آن نمادي كه مي‌تواند عشق را به نمايش بگذارد، مي‌تواند به عشق حيات دهد. فيلمي كه در درون با عشق، ساخته مي‌شود در دل، ‌عشق را زنده مي‌كند. تنها فيلم است، كه آثار حيات عشق را نمايش مي‌دهد، فيلمي كه بايد ساخته شود.

از ديگر حيات‌دهندگان به عشق،‌ طبيعت زيبايي، و زيبايي طبيعت خلقت است. ديدن زيبايي، موجب حيات عشق مي‌گردد. با انديشه، زيبايي را ديدن، عشق را در وجود به حيات مي‌رساند و با عشق، زيبايي را ديدن، زيبايهاي او را نمايان مي‌كند.

بهار، فصل شكوفا شدن زيبايست و در بهار، عشق به حيات مي‌رسد. بهار، فصل زنده شدن است. در اين فصل مي‌توان با عشق، زنده شد. در بين موجودات زن، نماينده عشق است به‌همين خاطر او زيباست و زيبايها را دوست دارد.

و آنگاه كه عشق، به حيات مي‌رسد… جهان آفريده شده، ديده مي‌شود. جهان با تمام زيبايهايش، درك مي‌گردد و ما مي‌توانيم، خالق وجود را ببينيم. وجود او را با انديشه نمي‌توان بيان كرد، عشق، او را بيان مي‌كند. ما با وجود خود، وجود او را احساس مي‌كنيم و با عشق، او را مي‌بينيم. عشق با تمام ابعادش، فقط براي ديدن او در ما قرار داده شده است. به ما چشم داده تا زيبايهايش را ببينيم و عشق داده تا خودش را ببينيم. حيات عشق،‌ يادش را در ما هميشه زنده نگه مي‌دارد. پس اين حيات عشق اوست كه در ما حيات مي‌كند. عشق به حيات، در حيات عشق است و هرگاه عشق در ما حيات كند، او شما را به خدمت مي‌گيرد. عشق به عاشق شدن، در تمام موجودات قرار داده شده و ما در تمام مراحل حيات، عشق را تجربه مي‌كنيم.

عشق به عاشق شدن، به مانند عاشق شدن به عشقش است. خداوند، در عشق ما قرار دارد. بايد عشق او را در وجود، به حيات رساند، بقيه با اوست.

كافيست عاشق شد، تا او را ديد و از زيبايي وجود او لذت برد. بله! كافيست عاشق شد، بقيه با اوست. چون او نيز عاشق ماست و بسوي ما مي‌شتابد. عشق، به انسان بال مي‌دهد، بالي كه قادر به پرواز نيست و عاشقان، تنها كساني هستند كه پر پرواز دارند، ولي توان آن را، ندارند. كسي كه پر پرواز داشته باشد، ‌روي زمين بند نمي‌شود. تنها عاشقان هستند كه در حسرت پرواز مي‌سوزند و براي آن تقلا مي‌كنند. عاشق، آرامش ندارد و تنها آرامش ابدي، در به عشق خود رسيدن است. عاشق، فرد آزاد است. چون خود را از همه چيز رهانيده و پا در راه رسيدن به عشقش گذاشته. عاشق، را هيچ قيد و بندي نمي‌تواند بند كند.

عشق، زيباست و عاشق، زيبا شناس است. او همه چيز را زيبا مي‌بيند. اگر زيبايي نباشد، زشتي معنا پيدا مي‌كند وگرنه زشتي وجود ندارد. هنگاميكه عاشق با چشم وجود ببيند، تنها وجود زيبايي را درك مي‌كند.

ديدن خلقت موجود، عشق را در وجود زنده مي‌كند. عشقي كه به او ختم مي‌شود. خلقت، از عشق او خلق شده، پس عشقش در هر موجودي، موجود است. او با عشق خود، هستي را اداره مي‌كند، چون فقط عاشقش است. تنها عشق است، كه موجب خلقت  مي‌گردد و عاشق، خالق است. او خالق است، چون عاشق است. پس او عاشق ماست، چون خالق ماست. وجود خلقتش، از وجود عشقش است. او چون عاشق ماست، بي‌منّت به ما توجه مي‌كند و حتي هنگاميكه ما خطا هم بكنيم و يا او را تحويل نگيريم هم، او به ما توجه مي‌كند و لطفش شامل ما مي‌گردد، چون او عاشق ماست و همين عشق اوست، كه ما را هم نسبت به او عاشق مي‌كند.

اين عشق مادر است كه موجود خلق مي‌كند و اين فقط عشق اوست كه از وجود، تا رسيدن به موجود، حمايت و نگهداري مي‌كند، حتي اگر موجود به وجود آمده، سر ناسازگاري با خالق خود داشته باشد، او همچنان پشتيبانش است. اين كار عشق است.

تنها با عشق مي‌توان وجود او را احساس كرد. انديشه و تفكر، وجود او را اثبات مي‌كنند ولي عشق، وجوداش را در دل حس مي‌كند. چون احساس از بيرون به درون، به عشق در درون به بيرون، ختم مي‌شود. همه به عشق او حيات مي‌كنند، فقط ما از آن غافليم. عشق به هر موجودي، عشق به اوست، چون وجود، از آن اوست. پس عشق، براي اوست. ما از وجود او نگذشته‌ايم كه وجود او را در وجود موجود، نمي‌بينيم. هر عشقي به موجود،‌ عشق به اوست. چون وجود از آن اوست.

عشق، بها دارد. در راه رسيدن به آن، بايد پرداخت كرد. در راه عشق، از جان بايد گذشت. عشق، از جان عبور نمي‌كند ولي جان، فداي او مي‌شود و براي او مي‌سوزد تا با نور روشنايي آن، بتوان وجود عشق را ديد. حيات عشق، در روشنايي شعله عشق است. نور عشق، وجود هر موجودي را روشن مي‌كند.

 

شعله كه سرگرم كار خويش شد

 

هر نـي شمع مـزار خويش شد

 

با نور حاصل از سوختن، مي‌توان عشق را حس كرد،‌ با نور آن، مي‌توان راه را ديد و با نور آن، مي‌توان رفت. خوشا آنانيكه باعشق ذاتي، سفر كردند،‌ كه در پاي خود نعل ايمان كردند و از ابزار كمالشان بهره بردند. عاشقان، از معشوق خود، هيچ نمي‌خواهند غير از خودش. خودش را در راه رسيدن به او مي‌توان يافت. پس اگر از او مي‌خواهيد، هنوز عشقش در شما به حيات نرسيده و اگر به حيات برسد، عشق سكان مسير وجود را در راه رسيدن به آفتاب قرار مي‌دهد.

با انديشه، به انديشه وجود او مي

رسيم. با به وجود رسيدن خود،‌ به وجود او مي‌رسيم. با عشق به وجود،‌ وجود او را احساس مي‌كنيم. با حيات عشق، در راه رسيدن به آفتاب، به او مي‌رسيم.

 

و آنگاه كه عشق، پا در مسير رسيدن به آفتاب، مي‌گذارد …

 

ادامه سلسله مباحث كتاب حيات انديشه --» فصل در راه رسيدن به آفتاب

ماخذ: كتاب حيات انديشه - بابك زماني

باشگاه حيات انديشه | طرح انديشه |  پرسشهاي بنيادين | مباحث فكري  | انديشه‌هاي انديشمندان | مناجات | لينكستان | نقد و نظر

Copyright © 2003-2007 Life of Thought e-Publication.

1386-1382

 نشريه الكترونيكي حيات انديشه

مفتخر است در دريافت و اشاعه انديشه‌ها؛ جاي كه نيانديشيم براي ما و به جاي ما، مي‌انديشند!