صفحه اصلي  |  معرفي پايگاه  |  ارتباط   |  راهنما  | English division

 جستجو جستجوى سريع 

باشگاه حيات انديشه | طرح انديشه |  پرسشهاي بنيادين | مباحث فكري  | انديشه‌هاي انديشمندان | مناجات | لينكستان | نقد و نظر

انديشه سرا
فلسفه چيست؟
تاريخ انديشه‌ها
تبادل انديشه‌ها
انديشه معاصر
قدرت انديشه
دنياي انديشه‌ها
تاملات فلسفي
مقالات فلسفي
دانشنامه فلسفه
عرفانكده
عرفان
معرفي عرفا
مفهومي به نام خدا
خلوت دل
قطعات عرفاني
مقالات عرفاني
ادبستان
درباره ادبيات
آشنايي با مشاهير ادبيات
قطعات ادبي
شعر و شاعري
مقالات
 انديشه سرا --» انديشه معاصر --» مقالات --» كتاب حيات انديشه --» فصل جامعه آرماني

جامعه آرمانـي

از فرد و وجود فرد، به افراد و وجود جامعه‌شان مي‌رسيم. در اينجا فردي كه به آفتاب خود رسيده يا در حال رسيدن است، نياز به سازماندهي در جامعه خود دارد. جامعه‌اي كه در آن افراد خواهان رسيدن هستند، يا در راه رسيدن قرار مي‌گيرند. شرط رسيدن در آن جامعه، آزادي است تا افراد بدانند كه انتخاب در چيست و چگونه است. آن جامعه، جامعة آرماني است. جامعه‌اي كه محيط رسيدن را فراهم مي‌كند.

همانگونه كه مي‌دانيم، آدمي موجودي اجتماعي است و جامعه او در اهداف او تاثير گذار مي‌باشد، همچنين اهداف جامعه در اهداف افراد آن جامعه شكل مي‌گيرد، اين جامعه، محفلگاهي براي رسيدن فرد است. براي شروع بهتر است اجازه دهيم هر فرد آزاد، براي خود يك جامعه آرماني تنظيم و تعريف كند و يا حتي آنرا مكتوب كند. بدليل رشد آگاهي و پيشرفت جوامع بشري در زمينه‌هاي مختلف، انسانها داراي روابط پيچيده، و از نظر فكري نسبت به يكديگر متفاوت‌تر هستند، در صورتيكه در جوامع تاريخي، بعد فكري انسانها به يكديگر نزديكتر بوده و اگر انساني داراي رشد فكري بيشتري مي‌بود از بقيه متمايز مي‌شد و نيز مي‌توانست از نظر فكري برجسته‌تر و با تاثيرگذاري بيشتري رفتار يا حتي گفتار كند، كه به وضوح در گذشته‌ها قابل استناد مي‌باشد. در جوامع سنتي، افكارها به يكديگر نزديك‌تر بوداند، ولي افراد داراي افكار تقريباً يكسان، رفتارهاي متفاوتي از خود نشان مي‌دادند. انسانها در آن زمان، دربارة رويدادهاي مختلف و پديده‌هاي متفاوت، داراي عقيده‌ها و افكار يكساني بوداند ولي در رفتارها و عملكردهاي افراد مختلف، ‌تفاوتهاي محسوسي ديده مي‌شد، بدليل اينكه افكار افراد مختلف، بيشتر جنبه تحميلي و عقيده‌اي و غير اكتسابي داشت. قانون، كنترل كننده رفتارها مي‌باشد، پس در آن زمان، الزام به قانون و اجراي آن بيشتر قابل دفاع بود.

جامعه آرماني، در جوامع تاريخي و سنتي، به دليل اينكه پياده‌سازي جامعه‌اي باز،‌ براي رفتارهاي گوناگون و غير منطبق با افكار و انديشه‌هاي فرد، موجب هرج و مرج و نابساماني‌هاي زيادي مي‌گرديد، قابل تحقق نبوده است. در جوامع امروزي، بدليل تفاوت انديشه‌ها و در قبال آن، مشابهت رفتاري انسانهاي داراي شعور اجتماعي و نيز بخاطر رشد تفكر در افراد جامعه، پياده‌سازي معماري جامعة آرماني امكانپذير مي‌باشد. در اين جامعه، انسانها قبل از هر چيز صاحب انديشه‌اند، و انساني كه خود را صاحب انديشه بداند، انديشمند است. انديشمند، اخلاق مي‌شناسد و كسي كه به معرفت شناسي برسد، مذهب براي او مفهوم پيدا مي‌كند و نحوه بهره بردن از دين را كاملاً درك خواهد كرد و نيز فرد داراي انديشه مي‌تواند راهش را انتخاب كند.

جامعه آرماني: جامعه‌ايست كه انديشة حياتش، در حيات انديشه باشد.

اساس اين جامعه در:

·        احترام به انديشة هر موجود متفكر.

·        حيات انديشه در جامعه، با:

§         بالا بردن انديشه عمومي از طريق تبادل انديشه‌ها.

§         انتشار انديشة افراد به منظور تقويت روحيه انديشه‌گرايي.

در جامعه آرماني، ما به دنبال مقصود نهايي هستيم و تنها با جمع تفكر تك‌تك افراد و با انديشه‌هاي آنان مي‌توان مقصود نهايي را پيدا كرد. اين سر منزل بشر، به هيچ عنوان به فرد بستگي ندارد و فرد نمي‌تواند آنرا پيدا كند، طبيعت آفرينش نيز اين مسئله را الهام مي‌دهد.

مقصود نهايي ما در اين جامعه، شناخت است، كه اين شناخت، ما را به وجود مي‌رساند و موجب حيات عشق، در جامعه مي‌گردد، و ما و جامعة ما را به آفتاب مي‌رساند. البته اين شناخت، در اثر حيات انديشه در افراد جامعه و يا حتي جوامع ميسّر مي‌شود. اين انديشه‌هاي مكمل هستند كه مي‌تواند وجود متكثر او را از ديدهاي مختلف بشناسند و در جمع اين انديشه‌ها به شناخت وجود واحد او برسند. جامعه آرماني در اين راستا بنا نهاده شده است.


با توجه به اينكه انسان موجودي اجتماعي است، پس فرد در اجتماع، بهتر مي‌تواند به آفتاب خود برسد، يا حداقل، محيط براي در راه قرار گرفتن او، مساعدتر مي‌باشد. جوامع، از طيفهاي مختلف انديشه، متشكل شده‌اند و اين انديشه‌ها هستند كه جوامع را مي‌سازند و هر جامعه، نمايندة يك طيف فكري است. در اين جوامع مليت، قوميت، نژاد به هيچ‌عنوان موثر نيست، چون در پيدا كردن مقصود نهايي بشر تاثيري ندارد.

 

 

 

اگر آدمي خلقت موجود را درك كرده باشد، ظاهر ساده و زيبا، ولي درون پر رمز و راز او را  مي‌فهمد. او دنياي پيچيده، با روابط پيچيده، خلق كرده و فكر و عقل پيچيده‌اي هم براي فهم آن در موجودات پيچيدة خود قرار داده است. پيچيدگي موجودات در طي زمان، بيشتر و عميقتر مي‌شود، چون روند تكاملي را در حال طي كردن مي‌باشند، پس روابط و ساختارهاي اجتماعي و كنترلي هم بايد با همين روند موجود حيات نيز پيچيده و كاملتر و به روزتر باشد. در فرآيند موجود، استفاده نكردن از عقل و فهم بشري براي درك و يا ايجاد روابط بين موجودات پيچيده، جز نابودي و گمراهي چيزي در بر نخواهد داشت. سطحي‌نگري در روابط پيچيده موجودات، نوعي كج‌روي است. اما او در رسيدن ما، راه را ساده كرده، ولي براي حيات خودمان مسير پيچيده قرار داده و لوازم آنرا هم فراهم كرده است.

عاقلان به فهم، فقط مي‌توانند مسير حركت پيچيدة حيات را كنترل و راهنمايي كنند، و عاشقان به ذات مي‌توانند، در راه رسيدن به او، بشر را راهنمايي كنند و الگو باشند. هيچگاه در جامعه، نبايد منطق اداره آن ثابت باشد، زيرا انديشه‌ها در آن جامعه در حال رشداند، پس منطق اداره آنها هم بايد در حال رشد باشد، و اين مسئله، جامعه را پوياتر مي‌كند. هر چه به جلو برويم، شكل بعد انديشة انسانهاي جامعه، عميق‌تر و پيچيده‌تر مي‌شود و ديدگاه‌ها و زاويه‌هاي ديد درباره مسائل، خيلي بيشتر مي‌گردد، كه اين اختلاف و تعدد زاويه‌ها در جهت تكامل ديدگاهها بايد استفاده شوند تا بتوان مسائل را خيلي كاملتر و راحتتر حل كرد.

انديشيدن در انديشمند، كار اول اوست، ولي او در جامعه مي‌تواند هر شغل و منسبي كسب كند، يا در هر زمينه‌اي تحصيل كند، منتهي با پشتوانه انديشه خود. فرد انديشمند، به آزادي و عدالت مي‌رسد. اگر انساني به انديشه برسد، او به آزادي و عدالت هم رسيده است. در فرد انديشمند آزادي و عدالت تعريف شده است حتي نياز به كنترل بيروني هم ندارد و تنها انديشه او، محدودة آزادي و راه رسيدن به عدالت او را تعيين  مي‌كند.

اگر انسانها به انديشه برسند، به آزادي حقيقي (نه آزادي كه در تضاد يكديگر باشد) و عدالت (و نه آن عدالتي كه اعطا شده يا تعيين شده باشد) هم مي‌رسند. انتظار نمي‌رود بسط آزادي و توزيع عادلانه عدالت، منجر به توليد انديشه در انسانها بشود. مشكل ما گسترش آزادي و ايجاد عدالت در جوامع نيست، تمركز روي اين موضوعات، به انحراف رويي است، مشكل ما در فرد است، در "انديشه" اوست. انديشة اوست كه اخلاق مي‌آورد و اخلاق اوست كه باعث رفتار مي‌شود و رفتار اوست كه باعث عدالت مي‌گردد.

اگر افراد، در انديشة ماهيت وجوديي خود و اطراف خود باشند مي‌توان تفاهم ضمني را در همگان احساس كرد. البته بحث ما يكسان‌سازي انديشه‌ها در جامعه نيست، بحث ما پيدايش انديشه‌ها در جامعه است. انديشه‌هايي كه تشابه را در تكثّر انديشه در افراد مي‌دانند. ماهيت پديده‌ها و موضوعات به نوعي به هم پيوند خورده و داراي سرچشمه‌اي يكسان هستند. درصورتيكه تك‌تك افراد، در انديشه باشند، خلا ناشي از خشونت و جنگ‌طلبي و ديگر غرايز منفي بشر با انديشه پر مي‌شود و ديگر عموم افراد به دنبال جنگ و ستيز نخواهند بود.

 اجماع، در جامعه‌ي با انديشه‌هاي متنوع، امري ضروري به نظر مي‌رسد. گردهمايي انديشه‌ها، موجب شناخت هر كدام از يكديگر و در نتيجه، تكامل آنها مي‌گردد. فرد در جمع تكامل مي‌يابد، و موجب تكامل جمع مي‌گردد، اين جمع است كه هدف را در جامعه شكل مي‌دهد. مذهب در جامعه، يك ابزار كمك كننده به بشر براي شناخت اهدافش است. در جامعه آرماني مورد نظر ما، مرد، نماد انديشه و زن، نماد عشق در سطح عمومي است و حقيقت، نزد مجموع آنهاست. انديشة حيات جامعه، در حيات انديشة فرد است و انديشة حيات فرد، در حيات انديشة جامعه مي‌باشد.

در جامعه آرماني مورد ترسيم كه در آن حيات انديشه جريان دارد، قوانين آن جامعه براي احيا حيات انديشه تنظيم مي‌گردند. در آن جامعه، وجدان بشر صاحب انديشه، قانون و قاضي اوست و انديشه‌اش هدايتگر اوست. در اين جامعه، به اقتضاي ذات انسانها، قوانين آنها فيزيكي است. اگر قانون را قراردادي براي رسيدن به عدالت بدانيم، در جامعه آرماني، انديشمند، عدالت را در آزادي فكر مي‌داند و وجدان بشري، قانون او مي‌باشد.

اگر بخواهيم سعادت و پيشرفت يك جامعه‌اي متشكل از طيفهاي مختلف انديشه را كنترل و به پيش ببريم، مي‌بايست قانون جامعه براي طيف تشكيل دهندة آن، انديشة آن جامعه باشد و قانون را مي‌توان متناسب و در تكامل با ديگر انديشه‌ها (جوامع) و نه در تضاد يا حتي مغايرت با آنها، تدوين يا حتي تبديل كرد.

انديشمنداني كه در قرنهاي گذشته، موجوديت قانون اجتماعي را پايه ريزي كردند، با جامعه‌اي روبرو بوداند كه افراد، در آن تنوع عملكرد داشتند، ولي در جامعة داراي انديشه، قانون اجتماعي امروزي، باعث محدوديت فكري و عملكردي انديشمند مي‌شود، در حاليكه عدالت و به نوعي قانون در آن جامعه رعايت و اجرا مي‌گردد.

او نظام خود را در وجود موجوداتش قرار داده، براي ايجاد نظام دوري از او، بايد قانون را ايجاد و اجرا كرد. وجودي كه طبق قانون او آفريده شده، مشكل با قانون اجتماع جديد و دور از اصل خود، كنار بيايد، زيرا اگر خواهان دنياي آرام باشيم، بايد تابعان قانون، در چارچوب آن قانون عمل و رفتار كنند. نظام جهاني او، قانون را در وجود موجوداتش قرار داده و اگر همه به سمت او بروند آن قانون در اجتماع دنياي آنها نيز كنترل‌كننده و مشخص‌كننده خواهد بود. هر چند، بايد به ياد داشته باشيم كه قانون براي انديشه‌ها و عملكردهاست و عشق را نمي‌توان در موجودات قانونمند يا قانون‌پذير كرد.

ما، قانون خودمان را در دوري از قانون او تنظيم مي‌كنيم. او كه اين نظام هستي را با كنترل دقيق خود بوجود آورده و طبق قانون خود، آن نظام در حال حيات را اداره مي‌كند، قطعاً در وجود موجودات خود نيز قانون خود را قرار داده است، شايد ما كمي بي‌راه رفته باشيم و اشتباهاً در جاي ديگري به دنبال قانون خود، در اين دنيا مي‌گرديم و سعي در ايجاد آن داريم، كه اگر توجه كنيم، قبلاً ايجاد شده است. حتي قانون او، در تمام موجودات در حال اجرا است، به‌غير از انسان كه با عقل ناقص خود براي خود، قانون دنيوي گذاشته و خود را ملزم به اجراي آن كرده كه البته هيچ انساني را رازي نگه نمي‌دارد، تصويب اين قانون، در دوري از اوست، پس چه بهتر قانوني كه در طول قانون او باشد.

قانون ما هر چقدر كه با قانون او هماهنگ‌تر باشد، موجوداتش را راضي تر نگه مي‌دارد. قانون ما، قانون آزادي است. انسان، به ذات آزاد است. او در جامعه آرماني نبايد داراي هيچ محدوديتي، چه عملي و چه فكري باشد. چون او (صاحب انديشه) اعمالش را درك مي‌كند و انديشه‌اش به او اجازه نمي‌دهد كه اعمالش در تضاد يا كنش با همنوع يا طبيعت خود باشد و البته ديگر افراد هم اينچنين عمل مي‌كنند.

 نرسيدن به آزادي مورد نظر بشر، امري بديهي است. انسان به نفسه آزاد است و تنها در خود او اين آزادي وجود دارد. در هنگاميكه به گروهي مي‌پيوندد بدليل تنوع آزاديهاي افراد در آن گروه، هيچگاه به آزادي فردي خود نمي‌رسند و بايد آزادي خود را در گروه تركيب كند تا آن گروه به آزادي مورد نظرشان برسند و هدف خاص خودشان را دنبال كنند. پس در آزادي فردي، فرد دچار محدوديت نوعي مي‌شود تا اينكه گروه به آزادي مورد توافق خود برسند. حال طبيعي است كه اين آزادي در اجتماعات بزرگ، خود را محدودتر نشان مي‌دهد، هرچند انسان موجودي اجتماعي است.

بنوعي مي‌توان گفت، تمام موجودات اجتماعي هستند،‌ چون بقاي آنها به يكديگر بستگي دارد و اين تفاوت ديدگاه، از ديد انسان است كه براي موجودات ديگر فكر و هدفي قائل نيست و حركت آنها را غريزي مي‌داند.

در جامعه آرماني، آزادي يعني فقط آزادي انديشه، كه اگر تامين باشد، مطمئناً آزادي بيان و قلم نيز محرز است. منظور از آزادي، عملكرد آزاد انسان در دوران جاهليت نمي‌باشد. آزادي در محدودة انديشة ماست و انديشة ما محدودة آنرا تعيين مي‌كند. مرزي كه مي‌تواند آنقدر جلو برود تا با تضاد فكري و عقلاني برخورد كند و در آنجا محدوده‌اش را تشكيل دهد، نه اينكه از قبل براي آن محدوده ترسيم و تعيين شده باشد. شايد در دوران تاريخي گذشته به دلايلي كه قبلاً ذكر شد لازم بود تا براي انسانهاي كه هنوز به رشد فكري و آگاهي امروزي نرسيده بوداند محدودة فكري توسط متفكران تعيين و ترسيم گردد، ولي آيا مي‌توان امروز هم براي انديشه‌ها و افكار محدوده ترسيم كرد؟

نبايد جلوي جريان آزاد فكر آزاد را گرفت، در غير اينصورت فكر تبديل به اعمال مخرب مي‌شود. اگر جلوي جريان آزاد فكر را بگيريم، جمع شدن افكار در دراز مدت موجب مخرب شدن آنها مي‌شود و مانند انرژي پتانسيل كه ناگهان به انرژي جنبشي تبديل مي‌گردد، غير قابل كنترل مي‌گردند، پس هميشه بايد منفذي براي جريان آزاد فكر، در جامعه وجود داشته باشد تا افكار روي هم انباشته نشوند و هنگاميكه احساس شود تمام افكار و انديشه‌ها نمي‌توانند جريان پيدا كنند، انفجار رخ مي‌دهد و اين حالت تنها يك لحظه اتفاق مي‌افتد.

اين آزاد انديشي است كه انسان را در مرحله عروج قرار مي‌دهد. اين آزاد انديشي است كه براي بشر پيشرفت را به ارمغان مي‌آورد و اين آزاد انديشي است كه، بشر بندة انديشه را به افول، و بشر صاحب انديشه را به صعود مي‌رساند.

جامعه آزاد نيز نياز به مجري دارد، نياز به ادارة امور و پشتيباني براي اين آزادي، كه همان حكومت آزادگان بر آزاديخواهان است. در حكومت آرماني، بايد به خلق، راه تفكر كردن را آموخت، به خود فكر كنند و براي خود خداي معبود كسب كنند، تا اينكه ارزش وجود خود را در جامعه بدانند تا بتوانند تعيين كنند كه به كجا بايد رسيد و چگونه بايد كرد. خلق را در بعد انديشه خود به انديشيدن دعوت كردن، سرنوشت حاكم را نويد مي‌دهد. در اين جامعه، تنها صاحبان انديشه، شايسته نمايندگي افكار عمومي مي‌باشند و حكومت و سياست از آن آنان است. اين انديشه‌ها هستند كه مي‌تواند انديشمندان را براي حكومت انتخاب كنند و سياست‌شان را در تدبير چگونگي در چه كردنها تعريف كنند. اين افراد، نه براي اداره امور جاري، بلكه براي تامين آزاديها و درك اعمال و رويه‌ها، براي هر چه بهتر شدن رشد انديشه و حيات انديشه در جامعه به حكومت مي‌رسند و نه براي اينكه بر انديشه‌ها حكومت كنند، بلكه براي "حكومت انديشه‌ها" به قدرت مي‌رسند. سياستمداران، تنها مجريان پياده‌سازي طرحها و تدابير براي ادارة روند امور جاري مي‌باشند.

در جهان امروز، حكومت براي هدايت و تنظيم و جلوگيري از عدم تداخل تكثّر افكار مي‌باشد، البته به غير از تنظيم و اجراي ساز و كارهاي امور جاري جامعه. امنيت و جنگ در افكار ماست. جامعه‌اي كه داراي انديشه باشد، داراي امنيت است. همچون جوامعي كه داراي انديشه باشند، داراي امنيت هستند، پس امنيت جهاني ما در انديشه‌هاي ماست، نه در قدرت نظامي ما.

در حكومت جامعه آرماني مورد نظر، نقش زنان بسيار بيشتر و پر رنگ خواهد بود. چون آنها مخلوفات مورد لطف خالقشان هستند. زنان به دليل تربيت نسلهاي آينده و تاثيرگذاري بيشتر بر روي مردان خانواده، داراي اهميت بسزايي در سلامت روحي، رواني و اخلاقي جامعه هستند. نقش آنها در جامعه آرماني بيشتر از مردان است و نيز در حكومت، مكمل انديشمندان حاكم   مي‌باشند. آنجايي كه عشق، انديشه را كنترل مي‌كند. هر چه بيشتر به جلو مي‌رويم، نقش زنان بيشتر مورد نياز مي‌باشد و نقش آنها در روابط بين الملل مي‌تواند موجبات نزديكي بيشتر جوامع بشري را فراهم سازد، در آنجا مي‌توان مرزها را از طريق احساس و عدم غرورهاي ملي به يكديگر نزديك و شايد در هم ادغام كرد. بشر، مهر يكديگر را درك مي‌كند و اين بعهده زنان جوامع مي‌باشد. از بعدي ديگر، نزديكي انديشه‌ها نيز جوامع را به يكديگر نزديك مي‌كند.

در جامعه جهاني آرماني، بشريت براي خروج از بحرانهاي كنوني و نيز براي رسيدن به مقصود نهايي (در واقع پيدا كردن مقصود نهايي) بهتر است به تبادل انديشه بپردازد. نه گفتگوي تمدنها. تمدّن، ‌به روز‌ آوري فرهنگ است. فرهنگ، استاندارد روابط اجتماعي ريشه‌دار است و اين روابط اجتماعي براي حيات و بقاي جامعه است، ولي در جامعه آرماني، فرهنگ براي پيدايش انديشه و تبادل آن بكار مي‌رود، تا بتوان به جايي كه بايد رسيد. تمدن، داراي محدودة جغرافيايي و تاريخي مي‌باشد و بر اساس مليّت و در دفاع از آن قرار دارد. مسلماً بحث در مورد آن، تنها گفتگو غير مستقيم براي به اثبات رسانيدن حقانيّت و رسميت هر تمدن است. تمدن داراي مليّت در محدودة جغرافيايي است و مليّت، اساس بسياري از جداييها و تفرقه‌ها مي‌باشد. مليت يك واقعيت است و در جاي خود كاملاً وجود دارد و قابل احترام، ولي در تاريخ كاربرد زيادي داشته و امروزه از نظر منطقي كم رنگ‌تر شده يا مي‌شود. در صورتيكه انديشه، از آن هر انسان و جامعه‌اي است و هيچ مرز و مليتي نمي‌شناسد و حقايق نيز در دنيا تحت اشكال مختلف يكي هستند، پس مي‌توان از راه تبادل انديشه و افكار در مورد آن حقايق مشترك، به نتايج مشترك و نزديكتر رسيد و به يكديگر احساس نياز بيشتري كرد، تا همديگر را در يكديگر بيابيم و خود را از ديگران جدا ندانيم، تا بدينسان به نوعي از تشكيل يك جامعه كلي كمك كرده باشيم. عدالت بشري در احترام به هر انديشه‌اي فراق از هر مرز، قوميت و نژادي تحقق مي‌يابد، در آنصورت هيچ فكري در هيچ محدودة فيزيكي خود را در تضاد با ديگر افكار در مناطق ديگر نمي‌بيند و تفاوتي در آن احساس نمي‌كند. دنياي امروز كه در آن غرب، تفريحگاه متفكران بازي گوش و شرق، آرامگاه متفكران خاموش است، تبديل به همان دهكده خودمان مي‌شود كه همه در آن حرف يكديگر را مي‌فهمند.

در جامعه آرماني تبادل انديشه، زمينه‌ساز ارتباطات انساني بين گروههاي مختلف فكري است و در آن جامعه، انسان از حالت قوميت خود خارج مي‌شود و به نوعي تحت انديشه‌هايش تقسيم‌بندي مي‌گردد. اگر ما يك جامعه شويم، كمتر احتمال جنگ در يك جامعه وجود دارد تا در بين جوامع. اميدوارم مرزهاي فيزيكي در انديشه‌ها حل شوند .

در سرزميني كه انديشه حاكم باشد، از انديشمندان استقبال مي‌شود، و آن سرزمين از آن همگان است كه داراي انديشه باشند، نه مالكيت خانوادگي و قومي. بشر، چون مخلوق يك خالق است مي‌تواند يكي شود. حتي پيشرفتهاي علمي در جهان امروز موجب نزديكي انسانها به يكديگر شده و آنها را از مسائل تفرقه آميز، جدا كرده است. پس توسعه و پيشرفت در هر جامعه‌اي نيز موجب نزديكي بشر به يكديگر مي‌گردد.

آدمي به ذات توسعه طلب و خواهان پيشرفت است، و هر آنچه كه به نحوي جلوي اين توسعه طلبي را در هر بعدي بگيرد، در دراز مدت محكوم به شكست است، مگر نحوه توسعه طلبي (مسير پيشرفت انسان) عوض شود و به نوعي ديگر تبديل گردد، نه در مقابل پيشرفت و توسعه انسانها مقاومت شود. خالق انسان، او را موجودي در حال تكامل آفريده پس طبيعي است كه او در هر لحظه به دنبال تكامل باشد، حال يا در انديشه او تكامل پيدا شود يا در ظاهر و خواسته‌هاي او تكامل پديدار گردد.

توسعه، نياز مبرم بشر است، از ديروز تا امروز و حتي در فردا. ملتي توسعه مي‌يابد كه آزاد انديش باشد، زيرا اگر آزاد انديشي در جامعه رواج نداشته باشد يا جامعه داراي تفكري ساكن و استبدادي است يا داراي تفكري تحول‌زا و انقلابي، كه هر دو حالت جلوي توسعه و پيشرفت را بنحوي مي‌گيرد. توسعه، در توليد است و توليد، در توليد فكر. توليد فكر، در حيات انديشه است. پس توسعه، در حيات انديشه است. انديشه، بنيادي‌ترين مسئله در هر نظام توليدي مي‌تواند باشد.

اگر افراد به توليد فكر برسند، مي‌توان شاهد جامعه‌اي توليدي بود. اگر خواهان توليد در هر زمينه‌اي باشيم بايد به نظام توليد فكر در جامعه برسيم. در جامعه‌اي كه انديشه در آن حيات دارد هر چيزي را مي‌توان كاشت و به بهترين نحوه بهره‌برداري كرد. مشاركت، قدرت و كيفيت توليد را به نحوه موثري بالا مي‌برد. انديشه، شرط مشاركت است. تا انديشه به حيات نرسد به انديشه احترام گذاشته نمي‌شود و هرگاه انديشه‌ها به يكديگر احترام گذاشتند، مي‌توان آنها را با هم جمع كرد و در مسير مورد توافق حركت داد تا به مقصد برسند. پس مشاركت در افراد جامعه، منوط به حيات انديشه در آنهاست. تفكر در افراد، زمينه مشاركت و كارگروهي را مطمئن و با دوام مي‌كند.

بنابراين در جامعه آرماني، توسعه همه جانبه در هر جامعه‌اي، منوط به سرمايه‌گذاري در توسعه انديشه افراد آن جامعه مي‌باشد. جهان امروز، جهان انديشه و انديشه‌هاست، كه بايد آنها در همه جوامع به حيات برسند. و اين جهان بشري تا به وجود رسيدن فاصله دارد. هرگاه تمام جوامع به حيات انديشه برسند، آنگاه مي‌توان انتظار داشت كه در راه رسيدن به وجود گام نهند، تا در زمان آينده بتوانند به حيات عشق نيز دست يابند و سپس جهان، در راه رسيدن به آفتاب گام نهد. هر كدام از جوامع نحوه گام برداشتن و نوع آن را، خود با انديشه‌هايشان تعيين مي‌كنند.

در روند خلقت آدم، فرد براي هدف معيني آفريده شده است و انديشة او در راستاي هدف اوست. البته هدف مي‌تواند اكتسابي باشد، ولي وجود هدف قطعي است. انديشه‌هاي دو انسان هيچگاه دقيقاً مطابق هم نيستند و تفاوت آن در تكامل آن است. پس برآيند مجموعه‌اي از انديشه‌ها مي‌تواند نتيجه را مشخص كند، كه اولاً ما شناخت پيدا كنيم و سپس بفهميم كه ما در رسيدن به كجا هستيم، در اينصورت عقلها در راستاي يك مسير پيوند بهتري با يكديگر خواهند داشت.

در هر صورت اميدوارم، هر فردي در جامعه انساني براي خود جامعه‌اي  آرماني ترسيم كند كه خود بتواند به راحتي با آن جامعه كنار آيد و ابعاد ديگران را نيز در آن لحاظ كرده باشد. كساني كه با هر درجه فكري براي خود جامعه‌اي دلخواه ترسيم كنند، يقيناً به نقاط مشترك فكري در تنظيم جامعه خود، خواهند رسيد كه خيلي از مسائل و مصائب جامعه كنوني خود را بهتر درك خواهند كرد. به هر حال، لازم نيست جامعه آرماني پياده‌سازي شود، بلكه فقط لازم است مقدمات آن فراهم گردد (حيات انديشه). جامعه آرماني پياده‌سازي مي‌شود، توسط همان بشري كه آرمانخواه است. حيات جامعة آرماني، در انديشه حيات افراد آن جامعه است.

در مجموع، ما بايد جامعه‌اي ترسيم كنيم كه در پيوند با ديگر جوامع باشد. همة ما انسانيم و روي يك كره زندگي مي‌كنيم. هيچگاه اين جمله يادمان نرود؛ كه ما زميني هستيم.! شايد زماني از اين جمله زياد استفاده كنيم. شايد زماني بايد درصدد پيوند با جوامع كرات ديگر برآييم.!!!

ادامه سلسله مباحث كتاب حيات انديشه --» فصل انديشه حيات

ماخذ: كتاب حيات انديشه - بابك زماني

باشگاه حيات انديشه | طرح انديشه |  پرسشهاي بنيادين | مباحث فكري  | انديشه‌هاي انديشمندان | مناجات | لينكستان | نقد و نظر

Copyright © 2003-2007 Life of Thought e-Publication.

1386-1382

 نشريه الكترونيكي حيات انديشه

مفتخر است در دريافت و اشاعه انديشه‌ها؛ جاي كه نيانديشيم براي ما و به جاي ما، مي‌انديشند!